خرید بک لینک
با احترام برای پسر عموم پسر عموی عزیزم سلام.خوشحالم که میبینم پرت نوشته های منو خوندی.خودمم خوشحالم که هنوز اینجارو دارم.بعضی وقتا حس میکنم "درهشتم"تنها دارایی منه که برام میمونه.نتونستم برای وبلاگ خودت کامنت بزارم و تشکر کنم.این شد که اینجا برات نوشتم.تبریک میگم بهت که بازم میخوای گاهی بنویسی.امیدوارم که آرشیو شادی از زندگیت بسازی و هیچکدوم از نوشته هات تو خلوت نباشه؛جسورانه بهت پیشنهاد میدم واسه بازگشتی متفاوت تر؛ آرشیو قبلیو پاک کنی.من یه تبریک بزرگ دیگم بهت بدهکارم بابت پدرشدنت.ان شالله خداوند جگر گوشه ات در پناه خودش حفظ کنه.طبق همیشه برات بهترینهارو میخوام.یاحق +تاریخ چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۱۷ساعت 18:32 نویسنده بـانـویـ دلـتـنـگـیـی |

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:25

کنار خودم می نشینم؛کنارم شلوغ استو از سفره ی زندگی هرچه خوردم دروغ استخودم با خودم پشت میزم؛غریبه ام،مریضماجازه دهید آخرین چای خود را بریزم......کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب راو تسخر زده از لجاجت،ادیب و ادب راکج و معوجم مثل یک گریه ی پشت لبخندکرختم شبیه لباسی که افتاده از بند......بگویید همسنگ من در ترازو چه داریدمرا روبروی کدام آرزو میگذارید؟که من ختم دردم؛مرا خط پایان ببینیدتگرگم؛مرا از پس شیشه هاتان ببینید... +اینکه من با شعراش؛صداش؛با لحن خوندنش آرامش خوبی میگیرم،جای شکر داره که میتونم یه بخش از ساعتای روزمو اختصاص بدم فقط به تو(بخشی از دکلمه "بی نامی"علیرضای آذر عزیز) +از پشت شیشه ی محل کارم زل میزنم به اشگ روی صورتای آدمای این تالار روبرو که واسه خوردن ناهار این دختر جوون که حالا زیر یه سنگ و مشت مشت خاک خوابیده؛اومدن.برمیگردم خیلی عقب تر...نه اصلا نمیخوام حتی بنویسمش.میگم شاید آینده اما نه...من دارم به مرز30نزدیک میشم.شاید چند سال دیگه تو یکی از همین تالارای نسبتا شیک تهران؛واسه ناهار خوردن منم بیان.منو میزارن پیش یه مشت سوسک و مارو حشره و وای که دلم نمیخواد اصلا فکرشم بکنم انقدر که برام سخته تحملش.بعد بلند میشم فرار کنمو سرم دامب میخوره به اون سنگه و تازه میفهمم ای دل غافل با خودت چیکار کردی؟!هیچ نقطه ی مثبتیم پیدا نمیکنم که نجات دهنده ی من باشه از دست اون چندشا.حالا حساب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:25

صفحه بندی